|
سنگ صبور من
|
حالا دیگه اگه نوبتی بود نوبت اتفاقات شیرین زندگیم بود که تو این چند روز اخیر رخ داده بود و حیف بود براتون نگم.
ببخشید جو منو گرفت و هول شدم یادم رفت بگم سلام دوستای گلم. دوستان خوب تکه های یک پازل اند که اگه یکیشون گم بشن هیچ چیزی جای اون پر نمیکنه. منم یکی از دوستام تو گذر زمان گم شده بود . البته بیوفایی به این گم شدن دامن میزد. چند روز پیش منو پیدا کرد و و با کمی همت و دست بردن تو برنامه های روزانه جمع خانواده اونها رو تو خونه ما قرار داد. خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم . دیدین یه دوستی که خاطرات خوبی رو باهاش تجربه کردی. دوستی که غیر از یه دوست همسایه هم برات بوده و تو اوج تنهاییهام به دادم رسیده بود. اون شب شبی بود که فراموش نمیکنم کلی با هم حرف زدیم. بچه هاش بزرگ شده بودن و هرکدوم شخصیتشون شکل گرفته بود و همون بچه کوچولوهایی که من دیدیه بودم نبودن. به نظر اونها هم عرفان خیلی تغییر کرده بود. حرف زدن با دوستم انگار جز ملزومات زندگیم بود که خدا برام فراهم کرده بود تا به این ذهن شلوغ و پلوغم به زنگ تفریح بدم. فردای اون روز مریم زنگ زد و گفت دوستش برای عروسی خواهرش من رو هم دعوت کرده . خیلی دلم یه عروسی یه فضای شاد میخواست به همین خاطر با کمال میل قبول کردم. وقتی کارت دعوت رو آوردن دیدیم که روش فقط اسم منو و مریم رو نوشته و از خانواده خبری نیست . عروسیشون تو فرحزاد بود اول وحید گفت من میام میرسونمتون برمیگردم میام دنبالتون . اما من و مریم گفتیم برات سخته تو این ترافیک بیایی و بری ، اجازه بده خودمون بریم. و وحید در کمال ناباوری من اجازه داد و منو مریم خودمون بریم عروسی اونم تو تهران. اصلا باور کردنی نبود . خلاصه ما رفتیم عروسی و جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت و به قول معروف یه تجربه نویی بود این مدلی عروسی رفتن. یکی از اتفاقاتی که یادم رفت بگم دندون عرفان بود . دوتا از دوندونهای اصلیش دراومده بود و هنوز دندونای شیریش نیوفتاده بود . ما هم مجبور شدیم بریم و دوتا از دندوناشو باهم بکشیم. تا یه روز دیگه که باز هم از اتفاقات و خاطراتم براتون بنویسم شما رو به خدای منان میسپارم. [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:18 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
بعضی وقتها آدما الماسی تو دست دارن. بعد چشمشون به یه گردو میوفته، دولا میشن تا گردو رو بردارن الماسه میوفته زمین. قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره. . . .
میدونی چی میمونه؟ یه آدم یه دهن باز یه گردوی پوک یه دنیا حسرت! [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:6 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای گلم خیلی وقت بود که نیومده بودم پیشتون. خیلی خیلی سرم شلوغ بود . اتفاقات تلخ و شیرین باهم خاطرات این چند وقت گذشته منو ساختند. آهنگ زندگی زمانی زیباست که کلید های سیاه و سفید یک پیانو با هم نواخته شود.
یه روز صبح با این اس ام اس از خواب بیدار شدم : سلام مامانم فوت کرده امروز تششیع جنازه اس. برای یه آن تمام تنم لرزید. وقتی باهاش تماس گرفتم از صدای جیغ و داد فهمیدم که مادر دوستم فوت کرده . خیلی ناراحتش شدم چون مامانش پیر نبود و براثر یه اتفاق فوت کرده بود. همیشه عزیز از دست دادن سخته اما بعضی وقتها وقتی اون عزیزما پیر یا بیماره انگار یه آمادگی ذهنی برای فوتش داریم اما اتفاقاتی که باعث فوت میشن خیلی تحمل کردنشون سخت تره. روز سوم مادر دوستم خواهرم زنگ زد و گفت که عمه ام فوت کرده . البته ایشون پیر بود اما خوب به هر حال عمه ام بود . خونشون تو کرجه به خاطر مراسم ما چند روزی رو اسیر اتوبان تهران کرج بودیم . انقدر روابط بین فامیل ها سرد شده که دیگه خیلی کم فامیلها همدیگه رو میبینن. و همین که با خواهر و برادر خودمن رفت و آمد داشه باشیم باید خدارو شکر کنیم . بقیه فامیل رو هم تو عروسی و عزا همدیگه رو میبینیم و از اونجاییکه جوونوهای امروزی زیاد اهل تشکیل خانواده قبول مسولیت نیستند انگار فقط میمونه تو عزاها همدیگه رو ببینیم. بعد از چند سال بود که دختر عموها و دختر عمه هامو(تو مراسم ختم عمه ام) میدیدم. تقریبا همهمون تو یه رنج سنی بودیم و حالا هر کدوممون برای خودمون صاحب یه زندگی مستقل شده بودیم. زندگی عقاید و سلایق هرکدوممون رو به یه شکلی در آورده بود. یکی از دختر عموهام ازم پرسید: تو زندگیت احساس خوشبختی میکنی؟ منم گفتم: آره خدارو شکر خیلی از زنئدگیم راضی ام. همه شون تو دل خودشون بهم غبطه میخوردن . هر کدوم یه جورایی از زندگیش مینالید و خلاصه از همه بیشتر من بودم که احساس خوشبتی میکردم. شب که اومدیم خونه به وحید گفتم: اونا از من خوشبخت تر بودن اما خودشون خبر نداشتن. هر کدوم از اونها یکی یا دوتا بچه داشتن که سالم بود . یه زندگی تقریب راحت داشتن اما دغدغه خاطرشون این بود که چرا دماغشونو عمل کردن بد شده . و کلا به یه چیزایی دل بسته بودن که به نظر من کاملا بچه گانه بود . اما منی که از همه اونا بیشتر مشکل داشتم بیشتر احساس رضایت میکردم و در ضمن بیشتر هم خدارو شاکر بودم. وحید بهم گفت رسم زمونه همینه وقتی همه چیز داری دیگه یادت میره خدارو یاد کنی وشکر گزار باشی فقط کافیه به یکی از نعمتهایی که خداوند بهمون عنایت کرده خللی وارد بشه دیگه اون موقع است که یاد خدا توی دلمون روشن میشه. و گفت که اگه تو هم جای انا بودی همین جوری میشدی.
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:41 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ،
گاه باید رویید در پس این باران، گاهباید خندید بر غمی بی پایان، زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید، که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز یه حس عجیب و غریبی دارم نمیدونم خوشحالم یا ناراحت. من به فصل بهار حساسیت دارم و حالم بد میشه شاید علت این سردر گمیم هم همین باشه. چند روزی بود که عرفان مدرسه نرفته بود و تو خونه بود آخه پاش درد میکرد. حسابی کلافه شده بودم و حوصله خودمو هم نداشتم . یه کمی با مریم صحبت کردم و بهم پیشنهاد داد که با یه دکتر خوب مشاوره کنم برای بچه دارشدن البته برای دختر دار شدن! حرفهای مریم رو به وحید انتقال دادم انقدر خوشحال شده بود که خودم حس میکردم دارم با یه پسر بچه دوساله حرف میزنم. از خوشحالی وحید منم خوشحالم اما فکرای دیگه نمیذارن این خوشی ادامه پیدا کنه. مثلا فکر میکنم که اگه دختر نشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون من که از روی سلیقه خودم دختر نمیخوام. وقتی درد کشیدن عرفان رو جلوی چشمم میبینم از تصمیمم منصرف میشم . نمیدونم چی کار کنم [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 18:53 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای گلم!
دیروز اولین روز باشگاه بود بعد از تعطیلات . با اینکه من مهمون داشتم و خواهر وحید از شاهرود اومده بود و شب رو هم مونده بود خونمون اما من باز هم اول صبح بیدار شدم و رفتم باشگاه انقدر انرژی گرفته بود م که فکر میکردم تا آخر شب میتونم بدوم! اما انگار چشم روزگار همیشه برای دیدن خوشیهای من تنگه. وحید داشت با خواهر و خواهر زاده هاش در مورد بچه صحبت میکرد که یواش یواش حرف رو کشوند به خودمون و گفت من همش میگم یه بچه دیگه هم بیاریم فردا روز که پیر شدیم تنها نباشیم. وحید نمیدونست که با این حرفش داره داغ دل منو تازه میکنه. شاید هم میدونست و میخواست . . . . . خلاصه من هم گفتم اگه خیلی به فکر تنهایی پیریت هستی میتونی بری ازدواج کنی و هرچند تا که دلت بخواد بچه داشته باشی و انگار اون موقع بود که دیدیم پرده از اسرار خودم پیش خواهر وحید برداشتم. تا شب از دست خودم و از دست وحید عصبانی بودم. احساس میکنم حوصله خودمو ندارم. یه بغض گنده تو گلوم نشسته . دلم بدجوری گرفته. [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 10:44 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای خوب و مهربونم!
سال نو مبارک. امیدوارم سالی پر از خیر و برکت برای همتون باشه. امیدوارم تعطیلات نوروز به همه شما عزیزان خوش گذشته باشه. خیلی وقت بود بهتون سر نزده بودم. یه کمی مشغله کاری داشتم یه کمی هم میخواستم همه اخبار رو با هم در اختیارتون قرار بدم. قبل از تعطیلات سودابه عزیزم رفت شهرستان و قرار بود تا آخر تعطیلات نیاد منم بهش قول داده بودم که هرروز یه ایمیل براش بفرستم تا از اوضاع احوال من باخبر بشه. خلاصه تو تعطیلات من از کوچکترین وقتی که به دست میوردم استفاده میکردم که به سودابه ایمیل بدم و وقت نمیشد این وبلاگ رو آپ کنم. روزهای آخر اسفند ماه تو خونه ما مثل همه خونه های ایرانی یه شورو شوقی بود یه جنب و جوشی که تو هیچ یک از روزهای دیگه نیست. کمی تغییر دکوراسیون کمی اضافه کردن وسایل جدید و کمی هم دور ریختن لوازم اضافی. . . . خلاصه عید بدون اینکه از ما بپرسه آماده ایم یا نه اومد. دو روز اول به عید دینی و دید و بازدید گذشت آخه من و وحید از همه اعضای خانوادمون کوچکتریم و وظیفه ما بود که به همه جا سر بزنیم. روز سوم به اتفاق بچه های آبجیم رفتیم فرودگاه استقبال شوهر خواهرم. که بعد از یک سال و نیم دوری از وطن از ایتالیا برگشت. وقتی دیدمش من به جای بچه هاش بغض کردم اما بچه هاش خیلی سرد و بی احساس تر از این حرفا بودن. ششم فروردین صبح زود راه افتادیم به سمت شمال. قرار بود سه تا ماشین راهی شیم که درست تو آخرین لحظه یکی از خواهرمام کنسل کرد و نیومد. ما یعنی دوتا ماشین راهی شدیم. وقتی رسیدیم به پیشنهاد داداشم رفتیم عید دیدنی خونه مادر یکی از دوستاش که تو رشت زندگی میکرد. تقریبا دوساعتی تو راه بودیم تا برسیم آخه ویلاییی که اجاره کرده بودیم نزدیکیهای انزلی بود و تا بریم رشت و برگردیم دوساعتی طول کشید. هوا هم بد نبود البته به قول همین مادر دوستمون که میگفت هر وقت شما میاییین شمال ما روی آفتاب رو کامل میبینیم. فرداش که روز هفتم فروردین بود روز تولد عرفان عزیزم بود. تقریبا یک سالی میشد که به همه گفته بودم سال دیگه میخوام تولد عرفان رو لب دریا بگیرم و همه میدونستن که چقدر دوست دارم این اتفاق بیوفته. صبح روز هفتم فروردین با وحید رفتیم و گوشت کبابی گرفتیم و بعدش تا لشت نشا رفتیم تا کیک تولد پیدا کنیم.بعد از خوردن ناهار که جاتون خالی کباب خوشمزه ایی از کار دراومده بود نوبت مراسم کیک بریدن شد که داداشم سرسختانه مخالف رفتن لب دریا شد و گفت همین جا کیک رو ببریم بخوریم من هم چون نمیخواستم رو حرفش حرفی زده باشم روی تموم خواسته هام پا گذاشتم و بالاجبار موندیم خونه. اما درست موقعی که میخواستن شمع ها رو فوت کنن بغض من ترکید و نتونستم خودمو کنترل کنم و های های گریه کردم. بعد از اینکه اشک من دراومد همگی وسایل رو جمع و جور کردن و به ساحل نقل مکان کردیم. دلم بیشتر از این می سوخت که از خونه تا ساحل همش پنج دقیقه راه بود. اما چرا داداشم به خاطر دل خوشی من همین را کوتاه رو تحمل نکرده بود و ما همگی دیروز به خاطر تون دوساعت تو ترافیک بودیم. خلاصه تولد لب دریا برگزار شد اما دیگه من اون ذوق شوق اولیه رو نداشتم و به خاطر اینکه به بقیه بد نگذره سعی میکردم رل بازی کنم. بعد از تولد رفتیم لاهیجان و رو تپه شیطان کوه یه کمی استراحت کردیم و وقتی داشتیم برمیگشتیم ویلا دیگه شب شده بود. فردا بعداز ظهر بود که دیگه وسایلامون جمع کردیم راهی تهران شدیم.برای آخرین بار که رفتیم لب دریا وقتی فکرشو میکردم که داریم میریم تهران دلم برای دریا تنگ میشد آخه من خیلی دریا رو دوست دارم. وقتی اومدیم تهران چند روزی رو به مهمون داری گذروندیم. خلاصه روز سیزده بدر رفتیم خونه مریم اینا و با اونا رفتیم یه گوشه طبیعت تا بعداز ظهر هم اونجا بودیم. این جوری تعطیلات عید هم تموم شد. به نظر من عید امسال خیلی خیلی زودتر از اونچه که باید تموم شد و به قول معروف ما اصلا نفهمیدیم از کجا اومد و به کجا رفت. حالا که چهاردهم فروردینه و من دارم خاطراتمو مینویسم میبینم که خوش گذشته و از ته دلم برای همتون آرزو میکنم روزگار خوش و سعادت مندی رو کنار خانواده هاتون داشته باشین. [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 16:16 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای گلم !
چهارشنبه سوریتون مبارک باشه ! انشالاه سالیان سال از این چهارشنبه سوریها رو کنار خانوادتون تجربه کنین. مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت روز چهارشنبه سوری یه خاتون هست به اسم چهارشنبه خاتون، که شب چهارشنبه سوری به همه خونه ها سرک میکشه و همه جا رو خوب نگاه میکنه و تو خونه هایی که خونه تکونیشون تموم شده و همه جا تمیزه ، دعا میخونه و انگار یه سال بیمه میشی در برابر کثیفی ! نمیدونم شاید حکمت این جور افسانه ها این بوده که تا چهارشنبه سوری حداقل خونه ها شبیه خونه بشن و مردای طفلکی ! وقتی خسته و کوفته از سر کار میان خونه یه جا برای استراحت داشته باشن! حالا حکمتش هرچی که هست خوبه. تو ذهن من که نهادینه شده . منم دیروز از ترس این که چهارشنبه خاتون بیاد و خونمونو ریخت و پاش نبینه حسابی کمر همت رو بستم و همه جا رو برق انداختم . دم دمای غروب که شد با بچه های خواهرم و وحید و عرفان رفتیم پشت بوم و شروع کردیم به ترقه انداختن. سنگر ما جای مناسبی بود چون ما از اون بالا برای همه ترقه مینداختیم اما هیچ کس نمیتونست با ما مقابله کنه! چند تا هم از اون بالون هایی که روشنش میکنن میره آسمون داشتیم من برداشتم روی همش آرزوهامونو نوشتم بعد روشنش کردیم رفت پیش خدا! حسابی گرم ترقه بازی شده بودیم که یکی از همسایه هامون داد زد و به شوخی گفت: آقا وحید کمی بچه ها رو تربیت کن! نمیدونم منظروش من بودم یا نه آخه من هر ترقه ای روشن میکردم اولش قبل از اینکه بترکه خودم جیغ میزدم! تقریبا بعد از دوسه ساعت کوچه مونو رو دود و غبار گرفته بود. یه آن فکر کردم محله مون سقوط کرده آخه بد جوری هم بوی باروتو مواد منفجره میومد. خلاصه که خیلی خوش گذشت بعد از ترقه دیگه اگه نوبتی هم بود نوبت کباب و کباب بازی بود . جاتون خالی یه کباب تپل بعد از عملیات آتیش بازی خیلی چسبید. بعدش هم تا دیر وقت نشستیم و بازی کردیم نمیدونم چرا دوست نداشتم اون شب تموم بشه. امروز که چهارشنبه اس و روز باشگاه رفتنم. خیلی دلم گرفته اما اصلا به روی خودم نیوردم چون امروز روز آخری بود که سودابه باهام میومد باشگاه ، شنبه اونا میرن شهرستان تا آخر تعطیلات . اگه امروز من خودمو ناراحت نشون میدادم اون حالش از من بدتر بود اینو از چشاش فهمیدم. دلم میخواد تعطیلات دیرتر شروع بشه ، آخه . . . . . . [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 13:34 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای عزیزم. تو ماه اسفند هر جایی که پا میزاری شورو هیجان مردم آدم رو به وجد میاره. انگار همه منتظر یه اتفاق خوبن. یه جوری خرید میکنن که انگار قراره دیگه هیچ وقت خرید نکنن! دیدن نشاط مردم آدم رو به هیجان میاره . اما درست بعد از تعطیلات همه چیز مثل سابق میشه و هیچ چیز عوض نمیشه الا هوا که لطافت تغییرشو به رخ همه میکشه. چن روز پیش عرفان گفت: مامان مسابقه وبلاگ نویسی داریم منم میخوام شرکت کنم، با موضوع نماز. منم موافقت کردم و گفتم اگه لطمه ای به درسات نمیزنه من حرفی ندارم. اما اون روز که باید شروع میکرد کلی درس داشت. دیدم یواش یواش سگرمه هاش داره میره تو هم یادم رفت بگم وبلاگ عرفان رو لینک میکنم به نام نماز ستون دین. اگه وقت داشتین برین ببینین و براش نظر بزارین تا بچه ام ذوق کنه! برچسبها: ماجراهای من و عرفان [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 8:4 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای عزیز!
دیروز که جمعه بود ما رفته بودیم برای عرفان لباس عید بخریم، برگشتنی خونه چشممون به نمایشگاه بهاره خورد و من گفتم بریم اونجا هم یه سری بزنیم، سر زدن ما همان و چندین ساعت پیاده روی خرید و گشت و گذار هم همان. خلاصه از ساعت دوازده که رفته بودیم بیرون ساعت نه شب رسیدیم خونه. خسته و کوفته البته با یه عالمه کار و در کنار همه این کارا باید برای مدرسه عرفان هم یه کیک گنده میپختم تا ببره . انقدر خسته بودم که حتی حاضر نبودم به پختن کیک فکر کنم چه برسه به اینکه بپزم. [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 9:8 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
سلام دوستای خوبم. بالاخره بعد از چند روز وحید نوع دیگه ای از کارش رو تجربه کرد. و من مطمئن بودم خداوند هر چیزی رو که پیش رومون میزاره به خیر و صلاح ماست و همه اونا رو با دل و جون میپذیرفتم. وحید بعد از کلی دوندگی یه مشتری خوب و البته دست به نقد رو پیدا کرد که به نظر من از اون قبلیه خیلی بهتره. و حرف من درست از آب در اومد چون من میگفتم شاید پستچی روزیمون عوض بشه اما روزی رسونمون هیچ وقت مارو فراموش نمیکنه. الان هم درست همینجوری شد خدا دید ما برای نقد کردن چکهای مشتری قبلی به زحمت میوفتیم برامون یه مشتری دست به نقد رسوند. قربونت برم خداجون که چقدر به فکر بنده هاتی. چند روزیه حرف رفتن خواهرم به خارج افتاده و وقتی میره مسئولیت بچه هاش میوفته گردن من. این موضوع رو اصلا دوست ندارم اما نمیدونم چه جوری باهاش مقابله کنم. مثل همه خونه های ایرانی وضعیت خونه ما هم کم از میدون جنگ نداره و مثلا داریم خونه تکونی میکنیم اما به نظرم بهتره که به جای خونه تکونی دل تکونی کنیم و زنگار دلمونو را پاک کنیم. "اگر درونم را نسازم ، آبادیهای بیرونم افسانه ای بیش نیست." [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 8:29 ] [ عاشق دریا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |